خاطرات آرش کوچولو

تصمیم به اقدام

سلاااام بالاخره درس و دانشگاه داره تموم میشه و این ترم آخره که دارم درس میخونم هرچی فکر میکنم دلم واسه این روزا تنگ میشه هرچی باشه خاطرات دانشجویی بهترین خاطرات تحصیل آدمه .الان چند ساله دفتر اولین ها رو ندیدم امروز داشتم کمد کتابام رو تمیز میکردم چشمم بهش افتاد بهتر دیدم شروع کنم به نوشتن آخه قراره یه خبرایی باشه .   تصمیم گرفتیم اگه خدا بخواد بعد عید اقدام کنیم واسه بارداری .تا خدا چی بخواد برامون   راستی امروز تولدم بود یه سوپرایز باحال شدم یه دوچرخه چند دنده اصلا فکرشو نمیکردم اینطوری سوپرایز شم .    
16 آذر 1394

چقدر روزها زود میگذره

خیلی وقته سر به دفتر اولین ها نزدم و چیزی ننوشتم .روزها مثل برق و باد میگذره و عمر ما آدما هم همینطور داره سر میاد ... دو ساااال گذشت و هر بار که به عید نوروز نزدیک میشیم حس میکنم تجربه های جدید زیادی فراتر از یکسال کسب کردم.هر سال پخته تر از سال قبل. خدایا شکرت که همه چی خوبه امیدوارم واسه همه آدما همه چی خوب باشه.آمییییییین
8 آبان 1394

یکسال گذشت

امروز ۲۸اسفند ۱۳۸۸ دقیقا یکسال از ازدواجمون گذشته و ما خوش و خرم زندگی میکنیم .بعضی وقتا حس میکنم روزمرگی میاد سراغم دلم تنوع و تغییر میخواد یه تغییرشیرین... اما میسپرمش به خدا هروقت صلاح بدونه خودش عنایت میکنه .خدا جووونم به موقعش یه فرزند صالح و سالم به ما بده .    
5 آبان 1394

تصمیم شیرین

سلام عزیز بابا   اولین دل نوشته های من و مامان با قرعه کشی به نام من افتاد و الان قراره برات بنویسم از روزایی که زندگیمونو به یمن اومدنت شیرین کردی گل بابا   فقط اینو بگم عزیز دلم نوشتن احساسات سخته چون اینقدر عاشقتم که توی کلمات نمیگنجه.الان که مینویسم اصلا وجود نداری قراره یه روز بیای ولی نمیدونم کی...   فعلا به خاطر مامانت اومدنت زوده .قرار گذاشتیم تک تک خاطره های خوب باتو بودن رو توی این دفتر بنویسیم و همه اولین های زندگیتو برات جمع کنیم و یه روز بهت تقدیم کنیم اونوقت پر بشی از خوشی های کودکیت عشق بابا       ...
29 مهر 1394
1